بی پلاکی های جنگی که نیامده

توی جبهه ها همه جبهه ها یک قبری هست که شاعر لاغری توی آن خوابیده این برای هیچ کس مهم نیست یکسری آدمند که توی بیابان می افتند و هیچ کس سراغشان را نمیگیرد آدمهای بی عرضه ای که قبل از آنکه بتوانند فرار کنند گلوله خورده اند. این هیچ خوب نیست این اصلا عادلانه نیست. آدمها بالفرض هم که بمیرند نباید توی بیابان بی پلاک بمانند. پلاک خیلی مهم است پلاک سرباز از تفنگش خیلی بیشتر ارزش دارد. یک کسی باید یادش باشد. یک کسی باید یادش بیاید...

 

 
   


Sunday، January 31، 2010
 
این سنگر
گه گرفته بسکه توپ بیرون بود
و ما برای اجبار
توی سنگر قضای حاجت
بعد توی سنگر توپ
و ما و قضای حاجت
و ساندویچهای مانده
و تاقه های مسلسل خالی
یکجور باهالی
در هوا ول شد
مثل اینکه اصلن
وجود نداشتیم

Tuesday، January 12، 2010
 
وقتی که اینجا مه است خوبیش این است که هیچ چی اطرافت نیست. حتی توی مه آدم رد گلوله را هم تا نخورده نمی بیند. کاشکی یک چیزی مثل مه برای صداها هم بود ساکت ساکت بدون صدای چکمه های مردم بدون صدای گلوله ی اتفاقی. آنوقت آدم چکمه هایش را زیر سرش می گذاشت و می خوابید می خوابید می خوابید...

Saturday، January 02، 2010
 
بین من
تا کشورم
یک رودخانه فاصله است
و بین من
تا رودخانه یک سرباز
بین من
تا سرباز یک گلوله
و بین من
تا گلوله یک تفنگ
اینها حرفهای سردار است
من استفاده های بهتری
برای گلوله می شناسم

Tuesday، December 29، 2009
 
پر را بلند کرد و گفت "به پرنده هم رحم ندارند این بعثی ها" همه با خودشان گفتند "ما هم" ایرانی ها آنور خط بودند...

Tuesday، December 22، 2009
 
اولش سه تا قمقمه بود
و ما سی نفر بودیم
باید دقت می کردیم
صاحب گردان گفت
بعد فقط من
و یک رودخانه بودم

Saturday، December 12، 2009
 
یک سوسن کوچک هست
بالای تپه ی روبرو
که من
را یاد سوسن خودم می اندازد
همانقدر نازک
همانقدر قرمز
همانقدر تازه سال
همانقدر غمگین
وقتی که باران می بارد

Thursday، December 10، 2009
 
با اولین برف سرجوخه نامور گورش را گم کرد
بیست سال از آن روزها گذشت
گور پدر هرچه । । ।