این سنگر
گه گرفته بسکه توپ بیرون بود
و ما برای اجبار
توی سنگر قضای حاجت
بعد توی سنگر توپ
و ما و قضای حاجت
و ساندویچهای مانده
و تاقه های مسلسل خالی
یکجور باهالی
در هوا ول شد
مثل اینکه اصلن
وجود نداشتیم
[+] --------------------
[2]
علی
وقتی که اینجا مه است خوبیش این است که هیچ چی اطرافت نیست. حتی توی مه آدم رد گلوله را هم تا نخورده نمی بیند. کاشکی یک چیزی مثل مه برای صداها هم بود ساکت ساکت بدون صدای چکمه های مردم بدون صدای گلوله ی اتفاقی. آنوقت آدم چکمه هایش را زیر سرش می گذاشت و می خوابید می خوابید می خوابید...
[+] --------------------
[0]
علی
بین من
تا کشورم
یک رودخانه فاصله است
و بین من
تا رودخانه یک سرباز
بین من
تا سرباز یک گلوله
و بین من
تا گلوله یک تفنگ
اینها حرفهای سردار است
من استفاده های بهتری
برای گلوله می شناسم
[+] --------------------
[0]
علی
پر را بلند کرد و گفت "به پرنده هم رحم ندارند این بعثی ها" همه با خودشان گفتند "ما هم" ایرانی ها آنور خط بودند...
[+] --------------------
[0]
علی
اولش سه تا قمقمه بود
و ما سی نفر بودیم
باید دقت می کردیم
صاحب گردان گفت
بعد فقط من
و یک رودخانه بودم
[+] --------------------
[0]
علی
یک سوسن کوچک هست
بالای تپه ی روبرو
که من
را یاد سوسن خودم می اندازد
همانقدر نازک
همانقدر قرمز
همانقدر تازه سال
همانقدر غمگین
وقتی که باران می بارد
[+] --------------------
[0]
علی
با اولین برف سرجوخه نامور گورش را گم کرد
بیست سال از آن روزها گذشت
گور پدر هرچه । । ।
[+] --------------------
[0]
شهرام شهیدی